تبليغاتX
$$دل نوشت ازدوری این عشق من$$

$$دل نوشت ازدوری این عشق من$$

بی عنوان

همه چیز از اینجا شروع شد

درد و دل هایم

خوشحالی هایم

و...

دل نوشت از دوری این عشق من

به نام او


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ساعت 13:48 توسط نوید | 


من ............

به نام خدا آغاز و با یاد خدا پایان


+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ساعت 3:58 توسط نوید | 


کجایندعاشقان بی ادعا

عکسهای عاشقانه رمانتیک

دوستت دارم را کجا بنویسم که ماندگار باشد؟ روی تن شبنم , اگر از شاخه چکید چه؟؟؟ روی لبخند گلبرگ , با زمستان چه کنم؟؟؟ روی بستر ساحل , پس چگونه جلو رقص موج را بگیرم؟؟؟؟؟ پس بهتر آن است که در لحظه لحظه ی دلتنگی هایم دوستت دارم را زمزمه کنم , چرا که همیشه دلتنگ توام...................

+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390 ساعت 0:37 توسط نوید | 


و در این روز ها.....

دل نوشت از دوریه این عشق من

دیگه دل ننوشت خوده عشق اومد نوشت

خب سلامی گرم آتیشی به همه

که عصبانی هستن و بچه خوبی هستن

مثله تویی که داری این مطلب رو میخونی

دانش آموزا که کارنامشونو گرفتنو با5تا تجدیدی عازمه شهریورن

دانشگاهییاهم که امتحان دارن میدن

بد به حالشون که پایان ترم مشروط میشن

ما که دیگه دیر میایم به این دلیل هست که

دیگه دیر میام دیگه دیگه

بعد از اونایی عذر خواهی میکنم که نظر میدن من حوصله تائید کردن ندارم ولی خیلی ممنون

دیگه من برم ممنون که بهم سر میزنین

بای

دورودو دو 100بدرود

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390 ساعت 16:39 توسط نوید | 


سلام ملت

سلام خوبین عید همه مبارک چه دخمل چه پسر

خوب من الان اومدم که چیکار کنم

مطلبی هم ندارم

میرم بعدا میام

بای من که میرم چرا هوووووووووووووووولم میدی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 20:18 توسط نوید | 


man ke omadam dg holam nade

salam aval

bad bebakhshid man english neveshtam

choon ba gooshi post mizaram

khob chi brgam invaght naboodam

delam vasatoon aslan tang nashode

ba dg

lotfan toyr in sharayetghaar nadin

bad alan darim emtehan midimo keyf mikionimo
be badbakhti mikhandim

aha yadam omad

mikhastam chi begam

nomrehamo mikham begam ke benazare khodam

ke tahala emtehan dadam

dino zendegi)20

arabi)17

zist shenasi)18

felan hamin badabn hamasho vasatoon migam joz riazi choon riaziro ye adame bikar

be name kharazmi neshaste kashf karde

be dard nakhorin dars dar donia riazie

khob dg chi begam bache ha

ye etefaghatiam oftad vali nemigam

choon khososie

raaaaaaaaaaaaasti harki face book dare biad vasam bede esme facebookesho


mikham in weblogro kharabesh konam

rasti blogfa yani chi??

alan koli nazar daram ke taiid nakardam va taiid ham nemikonam

chon hosele nadaram

bad dg chi begam dg vaghte raftane

rasti naser hejaziam mord

gonah dasht

vali morde parast yani keshvare ma

khodafez be barobache bi vafa

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390 ساعت 23:0 توسط نوید | 


salami dobare

salam be hame bache ha khobin ishala ma dobare omadim

az farda post mizaram hoooselam sar raft

nokarrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr

hame

miam khali bastam khodafezi ro

darsam ro khondam


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 ساعت 12:24 توسط نوید | 


خدافظ تا1ماه

سلام به همه برو بچ وبلاگ خون وبلاگ نویس وبلاگ باز ما رفتیم برای یک ماه درس و امتحان های خرداد

خدافظ نسیم

خدافظ مهتاب

خدافظ بهار

خدافظ آیدا

خدافظ الی

خدافظ سحر

خدافظ........................................


+ نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390 ساعت 17:56 توسط نوید | 


سهلام سهلام

سلام به همه میگم راستی یه مطلبی بودا دختره واسه 1000000000000000000000000نفر کامنت داده بود

حضرت زینب اومدخ منو خوب کرده و................

گفته بود هر کی تا 20روز اینو قبول نکنه یه اتفاقی براش میفته

خب من قبول نکردم این خرافات رو الانم شده 20روز

هیچ اتفاقی هم نیفتاده تازه عید هم شده

ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

حالا برید خرافات قبول کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ساعت 18:43 توسط نوید | 


کاش زمان به عقب بر می گشت

    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته    بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .   به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.   اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .   آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.   بهم گفت:   ”متشکرم”. میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.   تلفن زنگ زد. خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.   وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو    میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته   چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت:   ”متشکرم ” .   روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:   ”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .   من با کسی قرار نداشتم.   ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر    نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن   رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام   هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.   آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این   رو میدونستم. به من گفت:   ”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .   یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم   روز فارغ التحصیلی فرا رسید.   من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش    رو بگیره.   میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو   میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ   التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت:   تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.   میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم.   اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .   نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم   که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.   با مرد دیگه ای ازدواج کرد.   من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.   اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من   کرد و گفت:   ”تو اومدی ؟ متشکرم”   سالهای خیلی زیادی گذشت.   به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده،    فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو    میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته  بود:   ” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی    به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم    که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ….    من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….   ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا          

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390 ساعت 22:20 توسط نوید |